گفتار آخرین
در آخرین لحظات زندگی پدرم ، با گریه و زاری سر ببالینش نهادم ... گفتم پدر! من که در هنگام زندگی تو ، خدمتی برایت انجام ندادم ، ولی ... باور کن پدر ... پس از مرگ تو ، هر روز ، گلهای اطراف گور تو را با آب دیده ، آبیاری خواهم کرد ! ... پدرم خندید ، خندۀ سراپا درد ، خنده ای ناتمام و سرد ، که نا تمامی یک نالۀ آهسته تمامش کرد .. آنوقت گفت : پسر خوب ، من با آمدن تو بر سر گورم ، کاری ندارم .. ولی هیچ وقت انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته باش ! چون : زمین برای رویاندن گلها قوت لازم دارد ، و من در سرتاسر زندگی ، چه چیز باقوتی خوردم ، که تحویل زمین بدهم ؟.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شکست سکوت از کارو![]()
![]()
+ یادگاری ازم . پرنده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت
23:29 |


