تبليغاتX
به خدا عشق خدا شیرین است

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد،
گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

+ یادگاری ازم . پرنده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 23:18 |
 

این مطلب رو یکی از دوستان در ایمیلی برای من فرستاد منم گذاشتم تو وب تا همگی به فیض برسیم


دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم


و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من

شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس

بفرست باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه

عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن

عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته

وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

+ یادگاری ازم . پرنده در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 18:7 |
تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو! ?

                                                                یغما گلرویی


 

+ یادگاری ازم . پرنده در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 11:0 |
 از یاد نبر که از یاد نبردمت!
از یاد نبر که تمام این سالها،
با هر زنگ ِ نا به هنگام تلفن از جا پریدم،
گوشی را برداشتم
و به جا صدای تو،
صدای همسایه ای،
دوستی،
دشمنی را شنیدم!
از یاد نبر که همیشه،
بعد از شنیدن ش آهنگ ِ «جان مریم»
در اتاق من باران بارید!
از یاد نبر که - با تمام این احوای-
همیشه اشتیاق تکرار ترانه ها با من بودى
همیشه این من بودم
که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم!
همیشه حنجره من
هواخواه ِ خواندن آواز آرزوها بود!
همیشه این چشم بی قرار...

- یک نفر صدای آن ضبط لکردار را کم کند!?

                                                     یغما گلرویی

 

+ یادگاری ازم . پرنده در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 10:55 |
 اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!

                                                     یغما گلرویی

 

+ یادگاری ازم . پرنده در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 10:52 |
 

       سلام دوستان عزیز . پارسال مثل امشب این مطلب رو گذاشتم .

       شب شب عظیم و پردردیه .
 
  شبی نبود که سحر بیاید و چشمان علی (ع) در خواب باشد
 
  اما امشب آخرین شبی است که سحر چشمان همیشه خیس علی

(ع) را می بیند
 
  و  آخرین باری است که چاه صدای ناله های شبانه علی (ع) را

می شنود
 
  آری امشب
 
          امشب
 
                  امشب علی رها از استخوان در گلو
 
              وآسوده از خار چشم به دیدار فاطمه می شتابد
 
     می رود تا از نامردیها و غربتهایش پیش زهرایش شکایت کند
 
     امشب علی (ع) خوشحال است که دست خالی نزد رسول الله

نمی رود
 
     می رود تا به رسول الله بگوید که اگر فاطمه (س)
 
         سیلی خورد
 
                      بازویش ورم کرد
 
                                       پهلویش شکست
 
                من هم با دل شکسته و فرق شکافته آمده ام ....
 
 
 اینم امسال اضافه می کنم به یاد سید ذاکر و همه رفتگان ماندگار
 
 
        تمام آیه قرآن امین است ، که قرآن حرف یزدان اینچنین است
 
به کوری دو چشم اهل سنت، فقط حیدر امیرالمومنین است
 
شنیدم از لب ساغر، شنیدم از سر منبر
 
که گفتند بهر سرمستی ، توکّلت علی الحیدر
 
 ولایت بی عبادت حقه بازی است،اساس مسجدش بتخانه سازی است
 
چرا سنّی نمی خواهد بداند ، وضوی بی ولایت آب بازی است
 
اگر گردد جدا این سر،از این جسم و از این پیکر
 
بگویم مرد و مردانه ،توکّلت علی الحیدر
 
در دنیا زدم دنیا علی بود،به عقبی سر زدم عقبی علی بود
 
به مسجد رفتم از بهرعبادت،بنا و بانی و بنّا علی بود
 
بنازم باغبان و باغ گل را،بنازم مصطفی ختم رسل را
 
بنازم بوتراب و بوالحسن را ،علی مرتضای بت شکن را
 
علی چون مجتبی فرزند دارد
 
 چو زینب دختری دلبند دارد
 
علی یک باغ گل از یاس دارد
 
علی بعد از حسین عبّاس دارد
 
بگو الله اکبر، جونم قربون حیدر
 
 
                  ادرکنی یا امیر المومنین  
          
+ یادگاری ازم . پرنده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 22:58 |
 

 

   میلاد کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع)

بر شیعیان و شیفتگانش مبارک

امام حسن (ع ) فرزند امير مؤمنان علی بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا (ص ) است . امام حسن (ع ) در شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدينه تولد يافت . وي نخستين پسری بود که خداوند متعال به خانواده علی و فاطمه عنايت کرد. رسول اکرم (ص ) بلا فاصله پس از ولادتش ، او را گرفت و در گوش چپش اقامه گفت . سپس برای او بار گوسفندی  قربانی کرد، سرش را تراشيد و هموزن موی سرش - که يک درم و چيزی افزون بود - نقره به مستمندان داد. پيامبر (ص ) دستور داد تا سرش را عطر آگين کنند و از آن هنگام آيين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موی سر نوزاد سنت شد. اين نوزاد را " حسن " نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت . کنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها کنيه اوست . لقب های او سبط، سيد، زکي ، مجتبی است که از همه معروفتر "مجتبي " مي باشد. پيامبر اکرم (ص ) به حسن و برادرش حسين علاقه خاصی داشت و بارها مي فرمود که حسن و حسين فرزندان منند و به پاس همين سخن علی به ساير فرزندان خود مي فرمود : " شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند ". امام حسن هفت سال و خرده ای زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پيامبر (ص ) که با رحلت حضرت فاطمه دو ماه يا سه ماه بيشتر فاصله نداشت ، تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت . امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن حضرت ، به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهری را نيز اشغال کرد، و نزديک به شش ماه به اداره امور مسلمين پرداخت . در اين مدت ، معاويه که دشمن سرسخت علی (ع ) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت ( در آغاز به بهانه خونخواهی عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت ) جنگيده بود، به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع ) بود لشکر کشيد و جنگ آغاز کرد. ما دراين باره کمی بعد تر سخن خواهيم گفت . امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پيکر و بزرگواری به رسول اکرم (ص ) بسيار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنين توصيف کرده اند: " دارای رخساری سفيد آميخته به اندکی سرخي ، چشمانی سياه ، گونه ای هموار، محاسنی انبوه ، گيسوانی مجعد و پر، گردنی سيمگون ، اندامی متناسب ، شانه يی عريض ، استخوانی درشت ، ميانی  باريک ، قدی ميانه ، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه . سيمايی نمکين و چهره ای در شمار زيباترين و جذاب ترين چهره ها ". ابن سعد گفته است که " حسن و حسين به ريگ سياه ، خضاب مي کردند "

کمالات انساني
امام حسن (ع ) در کمالات انسانی يادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود بود. تا پيغمبر (ص ) زنده بود، او و برادرش حسين در کنار آن حضرت جای داشتند، گاهی  آنان را بر دوش خود سوار مي کرد و مي بوسيد و مي بوييد. از پيغمبر اکرم (ص ) روايت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسين (ع ) مي فرمود: اين دو فرزند من ، امام هستند خواه برخيزند و خواه بنشينند ( کنايه از اين که در هر حال امام و پيشوايند ). امام حسن (ع ) بيست و پنج بار حج کرد، پياده ، درحالی که اسبها نجيب را با او يدک مي کشيدند. هرگاه از مرگ ياد مي کرد مي گريست و هر گاه از قبر ياد مي کرد مي گريست ، هر گاه به ياد ايستادن به پای حساب مي افتاد آن چنان نعره مي زد که بيهوش مي شد و چون به ياد بهشت و دوزخ مي افتاد، همچون مار گزيده به خود مي پيچيد. از خدا طلب بهشت مي کرد و به او از آتش جهنم پناه مي برد. چون وضو مي ساخت و به نماز مي ايستاد، بدنش به لرزه مي افتاد و رنگش زرد مي شد. سه نوبت دارائيش را با خدا تقسيم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت . گفته اندک : "اما حسن (ع ) در زمان خودش عابد ترين و بی اعتنا ترين مردم به زيور دنيا بود". در سرشت و طينت امام حسن (ع ) برترين نشانه های انسانيت وجود داشت . هر که او را مي ديد به ديده اش بزرگ مي آمد و هر که با او آميزش داشت بدو محبت مي ورزيد و هر دوست يا دشمنی  که سخن يا خطبه او را مي شنيد، به آسانی درنگ مي کرد تا او سخن خود را تمام کند و خطبه اش را به پايان برد. محمد بن اسحاق گفت : پس از رسول خدا (ص ) هيچکس از حيث آبرو و بلندی قدر به حسن بن علی نرسيد. بر در خانه فرش مي گستردند و چون از خانه بيرون مي آمد و آنجا مي نشست راه بسته مي شد و به احترام او کسی از برابرش عبور نمي کرد و او چون مي فهميد، برمي خاست و به خانه مي رفت و آن گاه مردم رفت و آمد مي کردند". در راه مکه از مرکبش فرود آمد و پياده به راه رفتن ادامه داد. در کاروان همه از او پيروی کردند حتی سعد بن ابی  وقاص پياده شد و در کنار آن حضر ت راه افتاد. ابن عباس که از امام حسن و امام حسين (ع ) مسن تر بود، رکاب اسبشان را مي گرفت و بدين کار افتخار مي کرد و مي گفت : اينها پسران رسول خدايند. با اين شأن و منزلت ، تواضعش چنان بود که : روزی بر عده ای مستمند مي گذشت ، آنها پاره های نان را بر زمين نهاده و خود روی زمين نشسته بودند و مي خوردند، چون حسن بن علی را ديدند گفتند: "ای پسر رسول خدا بيا با ما هم غذا شو". امام حسن (ع ) فورا از مرکب فرود آمد و گفت :" خدا متکبرين را دوست نمی دارد". و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به ميهمانی خود دعوت کرد، هم غذا به آنان داد و هم پوشاک . در جود و بخشش امام حسن (ع ) داستانها گفته اند. از جمله مدائنی روايت کرده که : حسن و حسين و عبدالله بن جعفر به راه حج مي رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خيمه ای رسيدند که پير زنی در آن زندگی مي کرد. از او آب طلبيدند. گفت اين گوسفند را بدوشيد وشير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد. چنين کردند. سپس از او غذا خواستند. گفت همين گوسفند را داريم بکشيد و بخوريد. يکی از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقداری بريان کرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم به حج مي رويم . چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيکی رفتار خواهيم کرد. و رفتند. شوهر زن که آمد و از جريان خبر يافت ، گفت : وای بر تو گوسفند مرا برای مردمی  ناشناس مي کشی آنگاه مي گويی از قريش بودند؟ روزگاری گذشت و کار بر پير زن سخت شد، از آن محل کوچ کرد و به مدينه عبورش افتاد. حسن بن علی (ع ) او را ديد و شناخت . پيش رفت و گفت : مرا مي شناسي ؟ گفت نه . گفت : من همانم که در فلان روز مهمان تو شدم . و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر به او دادند. آن گاه او را نزد برادرش حسين بن علی فرستاد. آن حضرت نيز همان اندازه به او بخشش فرمود. او را نزد عبد الله بن جعفر فرستاد او نيز عطايی همانند آنان به او داد. حلم و گذشت امام حسن (ع ) چنان بود که به گفته مروان ، با کوهها برابری  مي کرد.

بيعت مردم با حسن بن علی  (ع )
هنگاميکه حادثه دهشتناک ضربت خوردن علی (ع ) در مسجد کوفه پيش آمد و مولي (ع ) بيمار شد به حسن دستور که در نماز بر مردم امامت کند، و در آخرين لحظات زندگي ، او را به اين سخنان وصی خود قرار داد: " پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون منی ". و حسين و محمد و ديگر فرزندانش و رؤسای شيعه و بزرگان خاندانش را بر اين وصيت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحويل داد و سپس فرمود: " پسرم ! رسول خدا دستور داده است که تو را وصی خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحويل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا وصی خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور کرده که به تو دستور دهم در آخرين لحظات زندگيت ، آنها را به برادرت حسين بدهي ". امام حسن (ع ) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ايستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش ، علی عليه السلام با مردم سخن بگويد. آنگاه پس از حمد و ثنای بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص ) چنين گفت : " همانا دراين شب آن چنان کسی وفات يافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آيندگان بدو نخواهند رسيد". و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و کوشش هائی که علی (ع ) در راه اسلام انجام داد و پيروزيها که در جنگها نصيب وی شد، سخن گفت و اشاره کرد که از مال دنيا در دم مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهميه اش از بيت المال ، که مي خواست با آن خدمتکاری برای اهل و عيال خود تهيه کند. در اين موقع در مسجد جامع که مالامال از جمعيت بود، عبيدالله بن عباس بپاخاست و مردم را به بيعت با حسن بن علی تشويق کرد. مردم با شوق و رغبت با امام حسن بيعت کردند. واين روز، همان روز وفات پدرش ، يعنی روز بيست و يکم رمضان سال چهلم از هجرت بود. مردم کوفه و مدائن و عراق و حجاز و يمن همه با ميل با حسن بن علی بيعت کردند جز معاويه که خواست از راهی ديگر برود و با او همان رفتاری پيش گيرد که باپدرش پيش گرفته بود. پس از بيعت مردم ، به ايراد خطبه ای پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بيت پيغمبر (ص ) که يکی از دو يادگار گران وزن و در رديف قرآن کريم هستند تشويق فرمود، و آنها را از فريب شيطان و شيطان صفتان بر حذر داشت . باري ، روش زندگی  امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و محبوب دلها و مايه اميد کسان ساخته بود. حسن بن علی (ع ) شرايط رهبری را در خود جمع داشت زيرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستی او يکی از شرايط ايمان بود، ديگر آنکه لازمه بيعت با او اين بود که از او فرمانبرداری کنند. امام (ع ) کارها را نظم داد و واليان برای شهرها تعيين فرمود و انتظام امور را بدست گرفت . اما زمانی نگذشت که مردم چون امام حسن (ع ) را مانند پدرش در اجرای عدالت و احکام و حدود اسلامی قاطع ديدند، عده زيادی ازافراد با نفوذ به توطئه های پنهانی دست زدند و حتی در نهان به معاويه نامه نوشتند و او را به حرکت به سوی کوفه تحريک نمودند، و ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن علی (ع ) نزديک شود، حسن را دست بسته تسليم او مي کنند يا ناگهان او را بکشند. خوارچ نيز بخاطر وحدت نظری که در دشمنی با حکومت هاشمی داشتند در اين توطئه ها با آنها همکاری کردند. در برابر اين عده منافق ، شيعيان علی (ع ) و جمعی از مهاجر و انصار بودند که به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختيار کرده بودند. اين بزرگمردان مراتب اخلاص و صميميت خود را در همه مراحل - چه در آغاز بعد از بيعت و چه در زمانی که امام (ع ) دستور جهد داد ثابت کردند. امام حسن (ع ) وقتی  طغيان و عصيان معاويه را در برابر خود ديد يا نامه هايی  او را به اطاعت عدم توطئه و خونريزی فرا خواند ولی معاويه در جواب امام (ع ) تنها به اين امر استدلال می کرد که : من درحکومت از تو با سابقه تر و در ا ين امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همين و ديگر هيچ ! گاه معاويه در نامه های  خود با اقرار به شايستگی امام حسن (ع ) می نوشت : " پس از من خلافت از آن توست زيرا تو از هر کس بدان سزاوار تری " و در آخرين جوابی که به فرستادگان امام حسن (ع ) داد اين بود که " برگردند، ميان ما و شما بجز شمشير نيست ". و بدين ترتبيب دشمنی  و سرکشی از طرف معاويه شروع شد و او بود که با امام زمانش گردنکشی آغاز کرد. معاويه با توطئه های زهرآگين و انتخاب موقع مناسب موقع مناسب و ايجاد روح اخلالگری و نفاق ، توفيق يافت . او با خريداری وجدانها پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحيه يأس و در مردم سست ايمان ، را به نفع خود فراهم مي کرد و از سوی ديگر، همه سپاهايانش را به بسيج عمومی فراخواند. امام حسن (ع ) نيز تصميم خود را برای پاسخ به ستيزه جويی معاويه دنبال کرد و رسما اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاويه کسانی بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام مي بودند، اما در لشکر امام حسن (ع ) چهره های تابناک شيعيانی  ديده مي شد مانند حجر بن عدي ، ابو ايوب انصاري ، و عدی بن حاتم ... که به تعبير امام (ع ) " يک تن از آنان افزون از يک لشکر بود ". اما در برابر اين بزرگان ، افراد سست عنصری نيز بودند که جنگ را با گريز جواب می دادند، و در نفاق افکنی  توانايی داشتند، و فريفته زر و زيور دنيا مي شدند. امام حسن (ع ) از آغاز اين ناهماهنگی بيمناک بود. مجموع نيروهای نظامی عراق را 350هزار نوشته اند. امام حسن (ع ) در مسجد جامع کوفه سخن گفت و سپاهيان را به عزيمت بسوی  " نخيله " تحريض فرمود. عدی بن خاتم نخسين کسی بود که پای در رکاب نهاد و فرمان امام را اطاعت کرد. بسياری کسان ديگر نيز از او پيروی کردند. امام حسن (ع ) عبيد الله بن عباس را که از خويشان امام و از نخستين افرادی بود که مردم را به بيعت امام تشويق کرد، با دوازده هزار نفر به " مسکن " که شمالی  ترين نقطه در عراق هاشمی  بود اعزام فرمود. اما وسوسه های معاويه او را تحت تأثير قرار داد و مطمئن ترين فرمانده امام را، معاويه در مقابل يک ميليون درم که نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود کشاند. در نتيجه ، هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهی نيز به دنبال او از به اردوگاه شتافتند و دين خود را به دنيا فروختند. پس از عبيد الله بن عباس ، نوبت فرماندهی به قيس بن سعد رسيد. لشکريان معاويه و منافقان با شايعه مقتول شدن او، روحيه سپاهيان امام حسن (ع ) را ضعيف نمودند. عده ای از کارگزاران معاويه که به (مدائن ) آمدند و با امام حسن (ع ) ملاقات کردند، نيز زمزمه پذيرش صلح را بوسيله امام (ع ) در بين مردم شايع کردند. از طرفی يکی از خوارج تروريست نيزه ای بر ران حضرت امام حسن زد. به حدی که استخوان ران آن حضرت آسيب ديد و جراحتی سخت در ران آن حضرت پديد آمد. بهر حال وضعی برای امام (ع ) پيش آمد که جز " صلح " با معاويه ، راه حل ديگری نماند. باري ، معاويه وقتی وضع را مساعد يافت ، امام حسن (ع ) پيشنهاد صلح کرد. امام حسن برای  مشورت با سپاهيان خود خطبه ای ايراد فرمود و آنها را به جانبازی و يا صلح - يکی  از اين دو راه تحريک و تشويق فرمود. عده زيادی خواهان صلح بودند. عده ای نيز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام پيشنهاد صلح معاويه مورد قبول امام حسن واقع شد، ولی اين فقط بدين منظور بود که او را در قيد و بند شرايط و تعهداتی  گرفتار سازد که معلوم بود کسی چون معاويه دير زمانی  پای بند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آينده نزديکی آنها را يکی پس از ديگری  زير پای خواهد نهاد، و در نتيجه ، ماهيت ناپاک معاويه و عهد شکنی های او و عدم پای بندی او به دين و پيمان ، بر همه مردم آشکار خواهد شد. و نيز امام حسن (ع ) با پذيرش صلح از بردار کشی و خونريزی که هدف اصلی معاويه بود و مي خواست ريشه شيعه و شيعيان آل علی (ع ) را بهر قيمتی هست ، قطع کند، جلوگيری فرمود. بدين صورت چهره تابناک امام حسن (ع ) - همچنان که جد بزرگوار رسول الله (ص ) پيش بينی فرمود بود - بعنوان " مصلح اکبر" در افق اسلام نمودار شد. معاويه در پيشنهاد صلح هدفی جز ماديات محدود نداشت و مي خواست که بر حکومت استيلا يابد. اما امام حسن (ع ) بدين امر راضی نشد مگر بدين جهت که مکتب خود و اصول فکری خود را از انقراض محفوخ بدارد و شيعيان خود را از نابودی برهاند. از شرطهايی که در قرار داد صلح آمده بود اينهاست : معاويه موظف است درميان مردم به کتاب و خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سيرت خلفای شايسته عمل کند و بعد از خود کسی را بعنوان خليفه تعيين ننمايد و مکری عليه امام حسن (ع ) و اولاد علی (ع ) و شيعيان آنها درهيچ جای کشور اسلامی نينديشد. و نيز سب و لعن بر علی (ع ) را موقوف دارد و ضرر و زيانی به هيج فرد مسلمانی نرساند. بر اين پيمان ، خدا و رسول خدا(ص ) و عده زيادی را شاهد گرفتند. معاويه به کوفه آمد با افراد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شود و مسلمانان در جريان امر قرار گيرند. سيل جمعيت بسوی کوفه روان شد. ابتدا معاويه بر منبر آمد و سخنی چند گفت از جمله آنکه : " هان ای اهل کوفه مي پينداريد که به خاطر نماز و روزه و زکوة وحج با شما جنگيدم ؟ با اينکه مي دانسته ام شما به جنگ بر خواستم که بر شما حکمرانی  کنم و زمام امر شما را بدست گيرم ، و اينک خدا مرا بدين خواسته نايل آورد، هر چند شما خوش نداريد، اکنون بدانيد هر خونی که در اين فتنه بر زمين ريخته شود هدر است و هر عهدی که با کسی  بسته ام زير دوپای من است ". بدين طريق عهد نامه ای را که خود نوشته و پيشنهاد کرده و پای آنرا مهر نهاده بود زير هر دوپای خود نهاد و چه زود خود را رسوا کرد! سپس حسن بن علی (ع ) با شکوه و وقار امامت - چنانکه چشمها را خيره و حاضران رابه احترام وادار مي کرد- بر منبر بر آمد و خطبه تاريخی مهمی ايراد کرد. پس از حمد و ثنای خداوند جهان و درود فراوان بر رسول الله (ص ) چنين فرمود: " ...به سوگند خدا من اميد مي دارم که خيرخواه ترين خلق برای خلق باشم و سپاس و منت خدای را که کينه هيچ مسلمانی را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند وناروا برای  هيچ مسلمانی نيستم ..." سپس فرمود: " معاويه چنين پنداشته که من او را شايسته خلافت ديده ام و خود را شايسته نديده ام . او دروغ می گويد. ما در کتاب خدای عز و جل و به قضاوت پيامبرش از همه کس به حکومت اوليتريم و لحظه ای  که رسول خدا وفات يافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ايم ". آنگاه به جريان غدير خم و غصب خلافت پدرش علی (ع ) و انحراف خلافت از مسير حقيقي اش اشاره کرد و فرمود: " اين انحراف سبب شد که بردگان آزاد شده و فرزندانشان - يعنی معاويه و يارانش - نيز در خلافت طمع کردند ". چون معاويه در سخنان خود به علی (ع ) ناسزا گفت ، حضرت امام حسن (ع ) پس از معرفی خود و برتری نسب و حسب خود و بر معاويه نفرين فرستاد و عده زيادی از مسلمانان در حضور معاويه آمين گفتند. و ما نيز آمين مي گوييم . اما حسن (ع ) پس از چند روزی آماده حرکت به مدينه شد. معاويه به اين ترتيب خلافت اسلامی را در زير تسلط خود آورده وارد عراق شد، و در سخنرانی عمومی رسمي ، شرايط صلح را زير پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد، و سخت ترين فشار و شکنجه را بر اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت . امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشيد، در نهايت شدت و اختناق زندگی کرد و هيچگونه امنيتی نداشت ، حتی  در خانه نيز در آرامش نبود. سر انجام در سال پنجاهم هجری به تحريک معاويه بدست همسر خود (جعده ) مسموم و شهيد و در بقيع مدفون شد .

همسران و فرزندان امام حسن (ع )
دشمنان و تاريخ نويسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام حسن (ع ) داستانها پرداخته و حتی دوستان ساده دل سخنانی بهم بافته اند. اما آنچه تاريخ های صحيح نگاشته اند همسران امام (ع ) عبارتند از: " ام الحق " دختر طلحه بن عبيد الله - " حفصه " دختر عبد الرحمن بن ابی بکر - " هند " دختر سهيل بن عمد و " جعده " دختر اشعث بن قيس . بياد نداريم که تعداد همسران حضرت در طول زندگيش از هشت يا ده به اختلاف دو روايت تجاوز کرده باشند. با اين توجه که " ام ولد" هايش هم داخل در همين عددند. " ام ولد " کنيزی است که از صاحب خود دارای فرزند مي شود و همين امر موجب آزادی  او پس از مرگ صاحبش مي باشد . فرزند آن حضرت از دختر و پسر 15نفر بوده اند بنامهاي : زيد، حسن ، عمرو، قاسم ، عبد الله ، عبد الرحمن ، حسن اثرم ، طلحه ، ام الحسن ، ام الحسين ، فاطمه ، ام سلمه ، رقيه ، ام عبد الله ، و فاطمه . و نسل او فقط از دو پسرش حسن و زيد باقی  ماند و از غير اين دو انتساب با آن حضرت درست نيست .

+ یادگاری ازم . پرنده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 23:56 |
 

«گر نيايي فقير مي ميرم»

مثل دنيا حقير مي ميرم

چون کبوتر که در قفس حبس است

تک و تنها اسير مي ميرم

اي شکوه ترنم باران

در فراقت کوير مي ميرم

توي شهر دلم زمين لرزه است

زير آوار پير مي ميرم

بي تو زجرآور است جان کندن!

واي بر من؛ چه دير مي ميرم!

تو بيا، مي خورم قسم به خدا

چون بگويي بمير، مي ميرم

«مهديا» اي تمام هستي من

گر نيايي فقير مي ميرم

فاطمه معين زاده - اهواز

+ یادگاری ازم . پرنده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 0:34 |
 برای شادی روح این بانوی بزرگ صلوات بفرست

             وفات بزرگ بانوی اسلام و همسر گرامی و باوفای پیامبر عزیزمان (ص) حضرت

                    خدیجه سلام الله علیه  را به تمامی شیعیان و محبان آن حضرت

                                                تسلیت عرض می کنم .

 مطلب زیر برگرفته از سایت آفتاب است .

این نوشتار برآن است تا با جستاری در زندگی بانوی بزرگ اسلام حضرت ام المؤمنین خدیجه کبری

سلام الله علیها اندکی از حقوق بی شمار ایشان را اداء نموده نسبت به شخصیت والای ایشان ابراز

احترام کرده باشد.

● مقدمه
هر ایده و مکتبی برای گسترش فکر خود از ابزارهای گوناگونی استفاده می کند. در میان این ابزارها نیروی انسانی نقش عمده ای بر عهده دارد. کسانی که می کوشند تا پیام مذهب خود را به گوش همگان برسانند. در مکاتب آسمانی که هر یک در حیطه زمانی معینی تعریف شده اند نیز این امر جاری است.
در اسلام هم که به عنوان آیینی جاودان به بشریت عرضه شده است، افرادی به چشم می خورند که کم یا زیاد توان خود را در راه پیشبرد آن مصروف داشته اند. اینان به تناسب قوایی که برای توسعه شعاع نورانی آخرین دین صرف کرده اند مستوجب تقدیر گشته بر گردن مسلمین حق سپاسگزاری پیدا می کنند.
یکی از افرادی که با هر چه در توان داشت به یاری اسلام و خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم شتافت حضرت ام المؤمنین خدیجه کبری سلام الله علیها بود. این نوشتار برآن است تا با جستاری در زندگی این بانوی بزرگ اندکی از حقوق بی شمار ایشان را اداء نموده نسبت به شخصیت والای ایشان ابراز احترام کرده باشد.
● خاندان
خدیجه (فرزند خویلد) مادر حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها از خانواده ای اصیل و دارای شرافت در میان قریش بود که در قریش به علم و معرفت شناخته می شدند.(۱) اسدبن عبدالعزی پدربزرگ ایشان از برجستگان پیمان معروف به "حلف الفضول" (۲) بود .یکی دیگر از این افراد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بودند (۳).
● ثروت، تجارت و آشنایی با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم
خدیجه کبری علیهاالسلام اموال فراوانی از پدر به ارث برده بود و با آن تجارت می کرد و در این راه از مردانی درست کار مدد می جست. اموال وی را بیشتر از هشتادهزار شتر که در مناطق مختلف مانند حبشه و مصر پراکنده بودند، نوشته اند (۴).
اداره کردن چنین مجموعه عظیم تجاری نمایه ای از قوت و تدبیراین بانوی بزرگ است. در بین کسانی که به عنوان کارگزاران امین خدیجه کبری علیهاالسلام به تجارت پرداخته اند نام محمد امین صلی الله علیه و آله و سلم نیز به چشم می خورد. ایشان در سن بیست و پنچ سالگی برای تجارت رهسپار شام شدند (۵).
●ازدواج
با چنین سفرهایی برای خدیجه کبری علیهاالسلام آشنایی با روحیات حضرت رسول صلوات الله علیه حاصل شد. ایشان با وجود آنکه ثروتمندترین زن مکه به شمار می رفت و خواستگاران فراوانی از میان مردان ثروتمند داشت با رضایت کامل حاضر به ازدواج با محمد امین صلوات الله علیه گردید. هر چند این اقدام موجب تمسخر زنان قریش شد.
ازدواج با مردی فقیر و یتیم نشانگر آن بود که ایشان ارزش را در وجود کمالات روحی جستجو می کند نه در وفور ثروت دنیوی و این درسی است برای همیشه تاریخ . مراسم خواستگاری با حضور عموی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جناب ابوطالب علیه السلام و ورقة بن نوفل پسر عموی خدیجه که مردی دانشمند و گریزان از پرستش بت ها بود، انجام شد (۶).
پس از خواندن خطبه عقد توسط حضرت ابوطالب علیه السلام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از جای برخواستند و آماده رفتن شدند. در این هنگام حضرت خدیجه به ایشان عرض کرد: إلی بیتک فبیتی بیتک و أنا جاریتک (۷) به سوی خانه خود بیایید که خانه من خانه شما و خودم خدمتکار شمایم.
در نظر داشتن موقعیت اجتماعی و مادی حضرت خدیجه علیهاالسلام اهمیت این کلام را روشن می سازد که فردی در چنان جایگاهی چگونه نسبت به عظمت روحی حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم اظهارخضوع می کند. در مورد ازدواج های حضرت خدیجه درمیان محققین اختلاف به چشم می خورد. برخی از صاحبان تحقیق معتقدند ازدواج ایشان با پیامبر صلوات الله علیه اولین ازدواج ایشان بوده است.


ادامه مطلب
+ یادگاری ازم . پرنده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 19:32 |
وقتی بالی

برای جَهِش هم نداری


بیخود پرواز را آرزو می کنی
!

چه فرق می کند

در بیست سالگی باشی


یا در سی سالگی


وقتی بالهایت شکسته باشد

چه فرق می کند


آسمان به چه رنگ باشد


حتی توان آن را نداری سر بلند کنی


به آسمان سلام کنی
!

وقتی روحت پیر شود

اصلا مهم نیست


بیست باشی


یا سی


یا پنجاه


خواهی

نخواهی


پیر شده ایی


مثل همان بالی که خواهی

نخواهی


شکست
...

مثل حس پرواز

که مُرد
...

حالا

هی بشین و


خودت را تحلیل کن


باور نداری


  نوشته های عاشق پاییز
+ یادگاری ازم . پرنده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 1:6 |

لطف حق

 

دلت را خانۀ ما کن ، مصفا کردنش با من

بما درد دل افشا کن ، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای، ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من

بیفشان قطرۀ اشکی که ، من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص ، دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد ، دل بر مکن بازآ

درِ این خانه دق الباب کن ، وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را ، اجابت می کنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی ، مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ ، روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی ِ امروز ، ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من

به قرآن آیه رحمت ، فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را ، تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی ، مشو نومید از رحمت

تو نام توبه را بنویس ، امضاء کردنش با من

 

 

+ یادگاری ازم . پرنده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 0:57 |

سکوت

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......


      حسین پناهی


+ یادگاری ازم . پرنده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 0:51 |

چشمان من

 

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن

چشم اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت


               حسین پناهی

 


+ یادگاری ازم . پرنده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 0:49 |
 

 

          دوستان عزیز سلام .

        اول دهه کرامت رو به شما عزیزان تبریک می گم.

 

 می خوام دوباره شروع کنم . دوستان مهربون من از این به بعد۳ شنبه ها

آپ می شم . سر بزنید خوشحالم می کنید .

     خوش و سلامت باشید . التماس دعا دارم گلهای همیشه بهار.


             مولا علی یار و یاورتون باشه . یا حق

 

+ یادگاری ازم . پرنده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 0:37 |
 
 
سلام دوستان عزیز .
 
  شب شب عظیم و پردردیه .
 
  شبی نبود که سحر بیاید و چشمان علی (ع) در خواب باشد
 
  اما امشب آخرین شبی است که سحر چشمان همیشه خیس علی

(ع) را می بیند
 
  و  آخرین باری است که چاه صدای ناله های شبانه علی (ع) را

می شنود
 
  آری امشب
 
          امشب
 
                  امشب علی رها از استخوان در گلو
 
              وآسوده از خار چشم به دیدار فاطمه می شتابد
 
     می رود تا از نامردیها و غربتهایش پیش زهرایش شکایت کند
 
     امشب علی (ع) خوشحال است که دست خالی نزد رسول الله

نمی رود
 
     می رود تا به رسول الله بگوید که اگر فاطمه (س)
 
         سیلی خورد
 
                      بازویش ورم کرد
 
                                       پهلویش شکست
 
                من هم با دل شکسته و فرق شکافته آمده ام
 
                     ادرکنی یا امیر المومنین
 
 
+ یادگاری ازم . پرنده در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 18:15 |

 

میلاد مسعود منجی عالم بشیریت فریاد رس دادخواهان و مظلومان


جهان  و منتقم خون حسین (ع)بر تمامی منتظران فرجش مبارک باد.

+ یادگاری ازم . پرنده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 11:28 |
 

خجسته میلاد با سعادت ( اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً برسول الله ) فرزند



رشید حسین بن علی (ع) بر عاشقان آن حضرت خصوصاً
 



جوانان مبارک

 

جوانان روزتان مبارک

 

خواستن توانستن است . تا نخواهید نمی توانید به آنچه خواسته

 

شماست  دست یابید پس بخواهید تا بتوانید .

 

اول : از خدایتان زیرا آنگاه که شما را آفرید خود را احسن الخالقین نامید

دوم : از اولیاءالله که شما ذره ای از وجود آنهایید

 

سوم : از خودتان که چون آفریده شدید ملائکه عرش

 بر شما سجده کردند

 

اگر می خواهید از قافله علی اکبر امام حسین (ع) جا نمانید

 

 

بسم الله

 

 

+ یادگاری ازم . پرنده در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 15:46 |
 

میلاد مسعود فرزند گرامی امام حسین (ع)

پیشوای چهارم شیعیان جهان  آقا و سرورمان

 

امام زین العابدین(ع) بر ساجدین مبارک باد

 

+ یادگاری ازم . پرنده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 0:35 |
 

 خلق می گویند در بهداری قرب حسین (ع)

دردها را بیشتر عباس (س) درمان می کند


 

 باور کنید :

 

  به صد بهشت می ارزه یه تارِ موی عباس (س)

 

 

 

+ یادگاری ازم . پرنده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 16:18 |
 

می خوام امشبو بخونم واستون از سر احساس
 که چرا هر کی گرفتار می شه می آد پیش عباس

     مگه عیسی گل مریم به مسیحی مقتدا نیست ؟

     مگه موسی پور عمران به خلیلی رهنما نیست ؟

     مگه زرتشتی و بودا واسه آتیش نمی میرن ؟

    پس چرا حاجتاشون رو از آقای ما می گیرن؟

         بذار تا برات بگم من جواب این سوالا

      جوابایی که می دم من ، نشنیدی تا به حالا

 تا مسیحی می گه عیسی ، عیسی میگه یا اباالفضل

  تا کلیمی می گه موسی ، موسی میگه یا اباالفضل

      تا که زرتشتی و بودا می بینن آتیش نیازه

 می گه آتیش : کمی مهلت ، تا آقام بده اجازه

 

   به یاد سید ذاکر (روحش شاد)

 

+ یادگاری ازم . پرنده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 16:13 |
 

     بیایید ثابت کنیم  این بیت حقیقت نداره که:

 

     

               از دل برود هر آنکه از دیده برفت.. ؟؟!!!!

 

   بگذارید باور کنم

                     فراموش نخواهم شد ...؟!

 

 

+ یادگاری ازم . پرنده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 16:12 |

 

 

میلاد با سعادت قافله سالار کاروان کربلا

نوردیدۀ رسول الله (ص) ،زهرای اطهر(س)

 و علی (ع) برتمام عاشوراییان ومنتظران منتقم

خون حسین (ع) مبارک باد.

 

 

 

 خدا می دونه دل من مستمند یک نگاته

آرزوی من آقا جون دیدن کرب و بلاته

 اسیر کرب و بلاتم به خدا که این ریا نیست

خدا می دونه بهشتم به صفای کربلا نیست

 

+ یادگاری ازم . پرنده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 17:20 |

 

  عشق حسین تو خونمه  ، اون باعث جنونمه

  ارباب حسین دوستت دارم ذکر لب و زبونمه

  خونه زاد حسینم و حلقه به گوش بچه هاش

  تا نفس آخرمو غلامی می کنم براش

  مدال افتخار من نوکری کوی حسین (ع)

  قبله هر نماز من تیغ دو ابروی حسین(ع)

  دلم می خواهد که کفنم شال عزای توباشه

  جون دادن و مرگم آقا تو روضه ها ی تو باشه

  رو سنگ قبر من اینو حک بکنید  به رنگ خون

  به جز حسین بن علی حرفی نداشته برزبون

  به جای حمد و فاتحه بالا سرم بگید حسین

  که یا حسین بهشتمه خدایی تو عالمین

 

+ یادگاری ازم . پرنده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 17:16 |

وقتی که دل اسیر می شه اسیر این آهن و چوب

 

دیگه نمی شه گفت به اون دل ، یه

 

             دل ساده و خوب

 

اگه دلت اسیر شد، اسیرِ سنگ و آجرش

 

زجر و رنجشُ خریدی ، آخرتُ دادی بهش

 

این دنیای رنگ و وارنگ ، آدم ساده نمی خواد

 

هر کسی سادگی کنه ، زندگیشُ داده به باد

این دنیای مکار و پست ، همه شدن آفتاب پرست

هر روز یه رنگ ، هر روز یه دل ،

     دلها شدن آلت دست

عشق خدا که نباشه ، عشق مجازی جاش می یاد

 

پُر از ریا ، اما بدون ، عشق خدا صفا می خواد

 

+ یادگاری ازم . پرنده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 15:13 |
 

میان همه جویها ، که همراه همۀ رودها به دریا سرازیر می شدند ، جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن بدریا را نداشت ! ...

وقتی سایر جویها پرسیدند چرا ؟ گفت : من هر چند در مقابل دریا بس ناچیز و خوارم !.. اما من ...

(( گمنامی گم نشده )) را بیشتر از (( شهرت گم شده )) دوست دارم ...

 

+ یادگاری ازم . پرنده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 14:19 |

 

الا ای رهگذر ! منگر چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی ؟ چه می جویی در این کاشانه عورم ؟

چسان گویم ؟ چسان گریم ؟حدیث قلب رنجورم ؟

از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن،

نمیدانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم ؟

تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم !

کجا می خواستم مردن حقیقت کرد مجبورم!

چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم !

چه ساعتها که سرگردان ، بساز مرگ رقصیدم!

از این دوران آفت زا، چه آفتها که من دیدم !

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم .

فتادم در شب ظلمت ، بقعر خاک، پوسیدم

ز بس که با لب محنت ، زمین فقر بوسیدم

کنون، کز خاک غم، پر گشته این صد پاره د امانم

چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟

چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟!

ببین پایان کارم  را و بستان دادم از دهرم ؟

که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم؟

همان دهری که با پستی بسندان کوفت دندانم !

بجرم اینکه انسان بودم و میگفتم : انسانم !

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی

شکست وخرد شد ، افسانه شد،  روزم بصد پستی

کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سرگردان

بجای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی :

که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی !

نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینۀ زحمت ، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچۀ پول و هوس بودم در این دنیا

پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا

بشبهای سکوت کاروان تیره بختیها ...

سرا پا نغمۀ عصیان ، جرس بودم در این دنیا

بفرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی ،

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی !...

 

+ یادگاری ازم . پرنده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 14:12 |
 

انّا لله و انّا الیه راجعون

 

سلام به تمام دلهای پاکی که در اوج آسمانها پرواز می کنند.

امروز روز مبعث ، بدترین خبری که می توانستم بشنوم خبر

ایست قلبی و فوت ناگهانی بهترین دایی من بود . از شما نازنینان

خواهشمندم برای علو درجاتش از ته دل دعا کنید .

 

+ یادگاری ازم . پرنده در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 22:38 |
 

نگار من

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

 گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

طرب سرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

چو زر عزیز وجود است نظم من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد


+ یادگاری ازم . پرنده در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 0:46 |

آقا جان سرت سلامت.

 

شهادت آقا موسی بن جعفر (ع) پدر بزرگوار عمه جان حضرت معصومه (س) را به آقا امام زمان (ع) و تمام شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می کنم.

 

+ یادگاری ازم . پرنده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 17:21 |
 

گفتار آخرین

 

در آخرین لحظات زندگی پدرم ، با گریه و زاری سر ببالینش  نهادم ... گفتم پدر! من که در هنگام زندگی تو ، خدمتی برایت انجام ندادم ، ولی ... باور کن پدر ... پس از مرگ تو ، هر روز ، گلهای اطراف گور تو را با آب دیده ، آبیاری خواهم کرد ! ... پدرم خندید ، خندۀ سراپا درد ، خنده ای ناتمام و سرد ، که نا تمامی یک نالۀ آهسته تمامش کرد .. آنوقت گفت : پسر خوب ، من با آمدن تو بر سر گورم ، کاری ندارم .. ولی هیچ وقت انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته باش ! چون : زمین برای رویاندن گلها قوت لازم دارد ، و من در سرتاسر زندگی ، چه چیز باقوتی خوردم ، که تحویل زمین بدهم ؟.....

 

شکست سکوت از کارو

+ یادگاری ازم . پرنده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 23:29 |